خدایا ازعرش خداییت فرود آی و ببین که در زمینت چه ها میگذرد free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
-دست وردا بی بی باز میخوای گیر بدی؟
-چه گیر دادنی بدتو که نمیگم فقط بگو بینم چند سالته؟
- من اگه به موقع بدنیا میومدم الان دوهزارو هفتصدو بیست و هشت سال و هشت ماهو نه روز
-دستم میندازی سه و نیم برابر تو سن دارم بچه!
- نه بی بی غلط بکنم
- حالا دست وردا بگو بینم کی عقلت میاد سر جاش
-عقلم؟ هر وقت خر از نرده بوم رفت بالا
-خوب بیا از این نرده بوم برو بالا ببینم بچه!
-نه پای رفتن نه نای رفتن اصلا حسش نیست
-خوب پس برگرد به اونجای که عقلت از سر جاش تکون خورد
- کفش برگشت برامون کوچیکه
-دست بردار توهم با این دیونه بازیات
-بی بی مگه دیوونه ها شاخ و دم دارن که من ندارم. نمی خوام با کسی بور بخورم اختیار وقت خودمو دارم.
- تا کی میخوای اینطوری سر بکنی به فکر زندگی باش
-من زندگیم همینه دارم زندگی می کنم برای خودم راحتم
-هیچ فکر کردی دیگران چی میگن؟
-بی بی دیگران هرچی گفتن بگو از خودش بپرسین برای همه جواب قانع کننده دارم.
- برای من چی ؟
-تو که قانع نمیشی! چند روز کار نداری دوباره گیر میدی
- باز چی شده ؟چرا پریشونی؟ مگه کشتی هات غرق شده؟
- خودم دارم غرق میشم گور بابای کشتی، کشتی رو میخوام چکار
- چیزی گم کردی؟ خوب لااقل به من بگو!!
- اره ، دارم دنبال نازنین میگردم
- نازنین کیه بچه...؟چکارش داری؟
- دنبال نازنین میگردم تا بهش بگم که روزگار غریبیست، تا بهش بگم من شعله دردلم پنهان کردم برای اینکه به پستوی خانه ببرم تا پستوی خانه هم نورانی بشه،چرا که دهانم را بوئیدند، که بوی اندیشیدنی خطرناک میداد که در لابه لای ذرات نکوتین مخفی شده بود...
- از بامداد تا حالا بوئیدن دهان برای آن است که بوی اعتراض میآید...
- بی بی جون آنک قصابان بودند و اینک کارشناسانند با قلم و کاغذی خون آلود در اداره ها مستقر...
کجاست نازنین تا به او بگویم روزگار غریبیست، این روزگار بسیار غریب است نازنین وگرنه من کدام هنگام میزیستم...؟!؟
- هیس یکمی آروم تر
- باید چکار کنم ؟ من که ساکت بودم تو بدنبال فریاد گم شده ام میگشتی؟ من در سکوت و تاریکی مدت طولانی ایست، بسیار بسیار طولانی که رهسپارجاده ی تنهایی با کوله پشتی که افکارم در آن هست و کلنگی دوسر در دستم و از لنگیدنم پیداست راهی که پیمودم.
- کلنگ رو میخوای چکار؟
- تا به سنگ بزنم صدای کبک بده
این همه در قلم سهراب فریاد نوشتم آب را گل نکنید، با بامداد به مداوای چشمان اسفندیار و پاشنه ی آشیل رفتم، این همه در تاریکی افتادم تا جای بیاویزم غبای ژنده ی خود را، سلامم را نگفتند هیچ پاسخ،خانه ام آتش گرفت از آتشی بی دود،دار ها همه سر خم کرده بودند و بدون اینکه در فکر گلها و ماهیهای فروغ باشند، نگاه کن بکجا رسیده است در کهکشان بی کران که خشک آمد کشتگاه من در در سایه چرکین و سیاه من، کس ندانست تا سحرگاهان که بود من شود نابود، باور کن بی بی، باور کن نام نیکویی نماند از آدمی در درموزه های خارجی رفت سرای زرنگار ، با چه امیدی برگردم به کودکی، کی تا حالا برگشته به کودکی...؟!؟
- چه خبرته یسره شدی؟
- دست از سرم بردار
- نمیشه من باید بدونم چه مرگته که هروقت میبینمت انگار همه ی دردهای عالم رو یکجا میبینم، این کتاب چیه دستت؟
- هر چه با من میبینی همه سرگردونیه، این نامه های سرگردونه،این کتاب سرگردونه، این دل سرگردونه،این فکر سرگردونه، این پاها سرگردونه کامل میشه من سرگردون خود خودم.
-امتحان کنم؟ امتحان کردن ساده است، امتحان گرفتن ساده است، امتحان دادن ساده است ،اما، اما نتیجه چی ؟تو میدونی چقدر نتیجه خطرناکه؟!؟...
آشنا سراغ نداری تا نتیجه رو دور بزنم ؟!!شاید توی امتحان دایمی یه نتیجه وحشتناک خوب گرفتم.
- دوستی
- دوستی چی ها بگو ، چی؟ دوستی یا اینکه برای یکی از طریفین یا هردو سود داره!!چند به میلیارد دوستیشون حقیقیه؟ دوستی و دل بهانه است، که به شنیدنش هم نمی ارزه.
- بچه جون دست از سر این کتابا بردار چقدر اینا رو بخونی
- بی بی جون من از این نوشته ها چیز چندانی سردر نمیآرم اما ازشون خوشم میآد، میدونی چرا؟ چون این کتابا" من" نداره،" تو" نداره، "او" هم نداره.
دیگه حس خوندن هیچ نوشته ای رو جز اینها ندارم، اعصابم خورد میشه از بس که تو این نوشته ها" او" آمد ،"او" خیلی کارا کرد و بعد" او" رفت یا اینکه کلمه" من" و" تو" رو جایگزین "او" کن . اما من و تو چی بی بی؟!
- بقول مرحوم اینگاری باز فلسفه ات باد کرده!؟!
آواز نیم شب الاغی از پیچ و خم های گوشم فرو رفت و برای لحظاتی مرا به شعف برد،تاریکی همچنان تحدیدم میکرد،بدنبال واژه ای میگشتم تا با آن مرحمی بسازم و استخوانهای شکسته ی فکری که از بام ذهنم افتاده است بگذارم، و زیر پا بگذارم ده را برای یافتن الاغی خوش آوازکه لحظه ی خودکشی اش نزدیک است، فراموش کردم زمان بدست گرفتن خنجری را در آن دم که شروع به قتل بیرحمانه ی لحظه لحظه ی بودنم کردم، آری من فراموش کردم...
نسبت دست من و خنجر به صدفی نفرین شده در زیر هزار پتک شکسته ی آهنگران است که با هر ضربه آرزوی قایق سواری داشت در پهنه ی جلبک زده ی روحم که به این واژه ختم خواهد شد: سرانجام.
(دفتر کهنه ی یادداشت های من)
- میخوای از خوبی های زندگی تعریف کنم؟ آره ؟!؟
زمین سبز شده زیبا شده ! ببین ما چشم داریم که ببینیم... گوش داریم که بشنویم تا موسیقی گوش بدیم... می خوای از این اراجیف باز هم ببافم خوب یعنی چی،کرم هم چشم داره ! درخت هم فکر میکنه که وقتی ریشه اش به سنگ رسید از کدوم طرف سنگ ریشه اش رو حرکت بده !!! خیلی وقتا حسرت میخورم از اینکه خر نیستم،مگه خر بودن چه ایرادی داره؟؟؟ خر از یه راهی که خاطره ی بد داره نمیره، آب رو میجوه که زالو نداشته باشه ، ادرار خر ماده رو بو میکنه که آبستن نباشه ! کجای این خر احمقه !؟! با زور خر میتونم بعضی کارا رو که می خوام انجام بدم، یا با صبری که داره تحمل پیشه میکردم،گاهی هم به حال این همه جُونوَرهای دوپای سرتاپا نادان عرعر میخندیدم که عجب خرای هستن.
- بچه جون، خشم تو رو قورت داده والا از صبرو استقامتت خبر دارم.
- نه بی بی، خشم نه، تو میتونی دلخوشی رو برام تعریف کنی..؟ دلخوشی رو با امید قاطی نکنی؟
من از امید انتظار ندارم،در انتظار هم امید ندارم،در امید میشه انتظار کشید،در انتظارچطور؟ میشه امید کشید!؟! باید برم، تحمل موندن ندارم،مثل خر توی گل گیر کردم ،چطوری باید برم ؟
راه برگشت از کدوم طرفه؟
چطوری برگردم؟
سُمم توی گل آدمیت گیر کرده !!چطوری پامو بیرون بکشم؟
من دارم مبپوسم از بسکه مورچه ی" بودن" گندم "وجود"مو بو کرده.
من دارم میچرخم بدور خورشید بدون اینکه خودم بخوام.
مـــــــــــــــــــــــــــــــن اختیــــــــــــــــاری نــــــــــــدارم.
همه چیز یه بازیه ،وجود قورباغه توی آب اینو ثابت میکنه،اگه صدا کنه بچه ها بهش سنگ میزنن، اگه هم ساکت بشه گوشاش پر آب میشه، کار هستی بچه بازیه.
(وبلاگم چهارساله شد،خوب بشه کی بازنشسته میشم؟)
- چرا داری بد و بیراه میگی؟ دم عیدی خوبیت نداره !!
- بزارم به حال خودم، دیگه دارم ....
- خوب بگو چه مرگته که اینطوری ناسزا میگی ؟
- قسم خورده با چشم اشک آلود که شش ماهه میوه از گلوی خودشو زن و بچه اش پایین نرفته، یه غذای درست و حسابی نخورده، همین آدمی که صحب تاشب این خیابونو داره...
این از احوالات خودم این هم از وضعیت اطرافم،تنها کاری که ازم بر میاد همینه، بدوبیراه گفتنه، که کوتاهی هم نمیکنم.
- خوب پسرم مگه قدیم میگفتن قحط سالی اومده، فکر میکنی هیچی نبود،نه ،بود اما مث الان درمآمد خیلی کم جنسا هم گرون بوده ،تو از نبودن چی میدونی، قبلا حتی چیزی نبود که به پاهامون بکنیم،با پای برهنه صبح تا شب دنبال دوتیکه چوب میگشتیم تا شب روشن بکنیم ،چهارده نفر بودیم، دوتا نون جو غذای یکروزمون بود، سرچشمه واسه آب چه دعواهای که نشد، غیر از این یه سال کم بارونی از اون همه زمین که کاشتیم دوبغل جو برداشت کردیم، همون روز هم خان منطقه اومد به ده گذاشتیمشون جلوی اسبا، اسباشون که سیر نشد بزور از یه خونه برنجا رو برداشتن و بخورد اسبا دادن تا اسب خان سیر بشه، شما نه کار کردین نه سختی دیدین نه ظلم و ستم کشیدین...
- بی بی جون تو که جنگ جهانی بچش دیدی دیگه چرا...؟
- اگه صبر کنی به مطلب میرسی(به هدف میرسی)
- خودتو ببین،چند سالته ؟60،70،80، اون یکی خواهرت 110 رو رد کرده ،بکدوم مطلب رسیدی...؟ غیر از سختی چی دیدی؟ حتما منظورت از مطلب رسیدن مرگ تا انتظار تموم بشه...
- حالا ول کن این حرفا رو،بزار چند روز بچه ها میان لا اقل خوش باشن ،چیزای که گفتم خریدی ؟
- آره، گذاشتم روی میز
- هفت سینتو هم چیدی ؟
- من خودم هفت سینم :
1. سرخی خونم
2. سنگینی دلم
3. سختی کلامم
4. سیاهی چشمانم
5. سردی دنیایم
6. سنگ سر راهم
7. هفتمیش هم سپیدی کاغذی که نماد اسطوره است
- این حرفا ول کن برو جنگ نامه(شاهنامه) رو باز کن ببین در وصف :عید و بهار چه داردهمی داستان/که بر گویداز گفته باستان...!!!
- می خوای از بر بخونم:
بهار آمد، شد جهان چون بهشت
بخاک سیه بر فلک لاله کشت
همه بوم ها پر زنخجیر گشت
بجوی آبها چون می و شیر گشت
میخوای یه شعر دیگه از یکی دیگه از حضرات ادبی برات بخونم...؟
کرده گلو پر زباد قمری سنجام پوش
مشک فرو ریخته کبک بسوراخ گوش
در دهن لاله باد ریخته و بیخته
ریخته مشک سیاه، بیخته دُر سمین
-آفرین امیدوار شدم، هنوز یکم عقلت سر جاشه...!!!!
**سال نو بر همگان مبارک**
- خوب اینکه گفتن نداره
- نه بی بی جون من میدونم اینا همه رو اون هیچی درست کرده و زیر نظرش کار میکنن ،
- حالا که اینطوری گفتی پسرم به سازمانهای دیگه هم فکر کن
- مثلا
- مثل سازمانی که سازگار رئیسشِ یا اینکه تو پادگان بغلیش ناسازگاری فرماندهی میکنه...
- این دوتا رو چطوری ازهم تشخیص بدم صدای سازشون با هم چه فرقی میکنه ؟
- فقط ادعات میشه ، توی تشخیص مشکل داری،ساز جشن شادی باجشن مرگ چه فرقی میکنه ؟
- هیچی بی بی،فقط موقعیت فرق میکنه،رنگ لباس تاحدودی فرق میکنه و مردم هم از روی آگاهی خودشونو ناراحت نشون میدن،من برای ساز مرگ هم میتونم نوعی رقص ابدا کنم،اما میدونی که خیلی کم طاقتم
- با این ریخت آشفته کجامیری؟
-میخوام برم به کوه
-مگه دیونه شدی
-ببینم بی بی جون،مگه دیوونه ها شاخ و دم دارن،شاخ و دم نمیخواد دیوونگی،
میخوام برم شاید راهی برای سازگاری پیدا بکنم.
چوپان و بهرام گور
روزي بهرام گور در شكارگاهي به قصد قضاي حاجت از اسب به زير آمد و لگام اسب را به دست چوپاني داد،چوپان چون قطعات طلاي عنان اسب را ديد،در وقتي كه پادشاه را غافل ميپنداشت ،كارد برداشت و بعضي از آنها را بريد، شاه ديد،ولي محض اينكه چوپان شرمگين نشود مجددا سربزير افكند،چون در يافت چوپان بقدر نياز برگرفته است و وقتي پيش آمد چنانكه گويي گرد و غبار در چشم او رفته باشد چشم خود را ميماليد بر اسب نشست و چوپان را بدرود گفت.
جام نوشين روان
و نيز از اغماض انوشيروان حكايت كردند، كه روزي در جشن نوروز يا مهرگان،خواني عظيم گسترده بود، يكي از ميهمانان جامي زرين برداشت، خسرو بديد ولي روي برگردانيد. شرابدار نيز متوجه فقدان جام شد و فرياد برداشت كه كسي از تالار بيرون نشود تا همه را جستجو كنيم، اما خسرو فرمود مانع نشويد:
((آنكه جام را برد پس نخواهد داد و آنكه ديده است باز نخواهد گفت))
منبع(ایران در زمان ساسانیان نوشته ی پروفسور آرتور کریستنس)
پ.ن : آقای نیچه بنظر شما بدترین کار چیه ؟..شرمسار کردن دیگران